مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
228
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
است و آنچه در مكتوب نوشته كه بده هزار دينار خريدهام ، محض كذب و خلافست . و اين جوان كه در جامهء زنان ايستاده ، نعمت بن ربيع ، خواجهء آن كنيز است . ترا بحرمت پدرانت سوگند مىدهم كه بر ايشان ببخشاى و ايشان را به يكديگر عطا كن و اجر و پاداش از خدا بخواه . كه ايشان به زير حكم تو و در امان تو هستند و طعام تو خوردهاند . و من شفيع خون ايشان هستم . پس در آن هنگام ، خليفه گفت : اى خواهر ، راست گفتى . من خود ، اين حكم كردم و از حكم خود بازنگردم . پس از آن خليفه با نعم گفت : اين خواجه تست ؟ گفت : آرى ، خواجه منست . خليفه گفت : بر شما باكى نيست . از شما درگذشته و شما را به يكديگر بخشيدم . آنگاه با نعمت گفت : چگونه به مكان كنيز راه پيدا كردى و ترا كه بدينجا راه نمود ؟ گفت : اى خليفه ، حديث من بنيوش و حكايت من گوش دار كه به حق خلافت سوگند ، هيچچيز از تو پوشيده ندارم . پس تمامت حديث خود بيان كرد و آنچه كه طبيب عجمى و عجوز دايه به او كرده بود ، بازگفت و از آمدن بقصر و غلط كردن درهاى غرفهها آگاهش كرد . خليفه شگفت ماند و طبيب عجمى را بخواست و او را از جملهء خاصان خود برگزيد و او را خلعت و جايزه بخشوده ، گفت : كس كه چنين دانا و مدبر باشد ، فرض است كه از خاصان و نزديكان ما باشد . پس از آن بنعمت و نعم ، احسان و انعام كرد و عجوز دايه را امان بخشود . و نعمت و نعم ، هفت روز در آنجا بماندند . پس از هفت روز ، نعمت دستورى خواسته ، با كنيز خود بكوفه سفر كردند و با پدر و مادر خود جمع آمدند و بعيش و نوش بسر ميبردند تا اينكه بر هم زنندهء لذتها و پراكندهكنندهء جماعتها بديشان چيره شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .